شيخ ذبيح الله محلاتى
69
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
دختر اطاعت كرد . چون به خانه آن زن رفت ديد ميان 2 قبر نشسته و كارد خونآلودى در نزد او است با يك طنبور و قرآن ، دختر وزير گفت اجازه مىدهى پدر من بنزد تو بيايد مشكلى دارد مىخواهد از تو به پرسد گفت بيايد وزير بر او وارد شد و ماجراى خود را به او گفت آن زن گفت من نمىخواستم سر خود را فاش كنم ولى اكنونكه تو در خطر سقوطى من براى نجات تو قصه خود را بگويم كه از قصه من بر تو معلوم شود كه چرا شراب امالخبائث است همانا من پدر پيرى داشتم و برادر جوان خوشگلى كه هميشه با جوانان بداخلاق همهكاره مىنشست چندانكه پدر او را نصيحت كرد فايده نكرد تا پدرم از دنيا رفت من برادرم را گفتم صلاح تو نيست كه با اين مردم پستفطرت مجالست كنى و تو كه از دختر چهاردهساله زيباتر و خوشگلترى بر تو مىترسم كه شبها به خانههاى ايشان مىروى بلائى بر سر تو بياورند اكنونكه از مجالست آنها دست برنمىدارى اين شبنشينى را در خانه خود قرار بده اين سخن را از من شنيد شب در خانه ما جمع شدند همه شراب خوردند و هركس پى كار خود رفت من در خانه را بستم چون وارد اطاق شدم برادرم چشمهاى او سرخ شده در نهايت مستى تا مرا ديد مثل گرگى كه بقريسه خود دست پيدا كند مرا گرفت و بر زمين زد و با من زنا كرد هرچه خواستم از دست او فرار كنم ممكن نشد چون صبح شد به هوش آمد ديد من چندان بر سروصورت خود زدم و گيسوان كندهام كه همه را خونآلود كردهام برادرم احوال پرسيد جواب ندادم اصرار كرد باز جواب ندادم گفت الآن خود را مىكشم بگو قضيه چيست ناچار گفتم همين كارد كه مىبينى برداشت و بر شكم خود زد و خود را كشت . من ديدم اگر مطلب را اظهار كنم دچار محظورات دولتى مىشوم ناچار برادر خود را بدون غسل و كفن در همينجا خاك كردم و اين قبر اوست كه مىبينى پس از آن ديدم حامله هستم چون وضع حمل من شد ديدم پسرى است او را در ميان ساروقى پيچيدم و گردنبند مرواريد قيمتى داشتم آن را به گردن او انداختم و او را در پشت